تبليغاتX
كوير... آسمان... سكوت

كوير... آسمان... سكوت

هركس روزنه اي است به سوي خداوند اگر اندوهناك شود.اگر به شدت اندوهناك شود...

دلم خيلي گرفته... نميدونم چه جوري بگم... چه جوري بگم واسه همه آدما متاسفم...

واسه خودم متاسفم... واسه ماهايي كه جز خودمون به هيچي فكر نميكنيم....

چند وقت پيش داشتم تو خيابان راه ميرفتم يه هو احساس كردم يكي دستم رو از پشت بوسيد...

برگشتم يه پسر بچه كوچولو ديدم...

قبل اينكه من فرصت كنم عكس العملي نشون بدم بهم گفت خاله ازم فال ميخري؟!!

خيلي حالم گرفته شد... نميدونم چرا ولي از خودم متنفر شدم...

چي كار ميتونستم بكنم جز اينكه ازش يه فال بگيرم و باقي پولش رو نگيرم...

دوست نداشتم حتي رو سرش دست نوازش بكشم آخه يه بار از زبون خود اين فرشته ها يه جا

خوندم كه مگه وقتي مردم ميرن بقالي سر كوچه شون رو سر صاحب اونجام دست ميكشن؟!!

شايد حق دارن و اين رفتارمون بوي ترحم ميده... و مطمئنم هيچي تلخ تر از ترحم نيست...

هميشه همينه در مقابل اين بچه ها هيچ كاري ازم برنمياد جز احساس شرمندگي...

اما از اون روز فكرم درگيره اون ماجراس... كاش ميتونستم واسه اين بچه ها يه كار فراتر از فال

خريدن انجام بدم...

اينجور موقعه ها با خودم ميگم كاش اونقدر داشتم كه بتونم كمك بزرگي بهشون بكنم ولي ميترسم اگه...

اگه منم بشم مثه هزاران آدمي كه ميتونن ولي نميخوان...


من اگر بــرخــيـــزم... تو اگر بــرخــيــزي... همه بر ميــخــيــزند...



پ.ن 1: شايد واسه شما مشابه اين اتفاق افتاده و ميتونيد بفهميد چه احساس بدي دارم...

پ.ن 2: اين همه صبر خدا واسم قابل درك نيست...

پ.ن 3: ندايي به من ميگويد: گرچه شب تاريك است دل قوي دار سحر نزديك است...

پ.ن 5: اين روزا خيلي دلم گرفته واسه... چقدر دلتنگي من با اين بچه ها فرق داره...

پ.ن 4: يه پيشنهاد واسه همه مهربونا دارم يه سر به سايت جمعيت خيريه امام علي بزنيد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 1:0 توسط شكوفه |


دوباره پاييز اومد با همه قشنگياش...

بوي بــارون... بوي نم خاك...

پاييز و قدم زدناي زير بــارون و خش خش برگاي زرد و قرمز ريخته شده روي زمين...

هميشه عاشق پاييز بودم... عاشق صداي بارونش...

دلم تنگ شده بود براي بــارون... براي پرسه زدن زير بــارون...

براي ابرهاي سياه سر گردان...

براي قدم زدن زير بـارون و خالي كردن غماي دل... براي پاك شدن...

مدتي بود نه بــاروني بود نه ابري...

بــارون ميخواستم تا رها شم ، از غصه ها از دلتنگی ها...

بالاخره نم نم بــارون بوي پاييز رو با خودش آورد...



سقوط يک برگ از شاخه ی درخت يعنی پاييز

پاییز یعنی قصه ای از غصه لبریز

پاییز یعنی اوج هنر

سقوط برگی در تنپوش زرد

پاییز معنی طعم وداع

لبریز از باران های بی تپش

لبریز از شوق رفتن

چشمانی گره خورده به راه

حتی ساده ترین تفسیر آه

پاییز فصل اوج خوشبختی زیبا ترین نگین

نگاه منتظر برگ روی زمین

پاییز یعنی تنپوش زیبای من

پاییز یعنی شوق پر کشیدن از زندان تن

و چه حس زيباييست آرامش

در عين بودن

در حين زيستن

بین تنگناهاي زندگي


پ.ن 1: وقتي مدتها آپ نميكني ديگه آپ كردن ميشه واست يه كار خيلي سخت اونوقته كه در ميموني... وقتي نمي توني وبلاگت رو حذف كني بازم در ميموني... با همه سختيش بالاخره آپ كردم...آپم رو مديون پاييزم...

پ.ن 2: نميدونم چرا تازيگيا دوس دارم برگاي خشك رو از زمين بردارم...

پ.ن 3: آخ كه چقدر خدا بزرگه... يه شب ازش بارون خواستم و فرداش...

پ.ن 4: تنها آدم آهني ها زير بارون زنگ ميزنن...

+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 5:40 توسط شكوفه |

                               اين روزها كه مي گذرد

                                                               شادم

                                  اين روزها كه مي گذرد

                                                                 شادم

                                                                       كه مي گذرد

                                                                                     اين روزها

                                                         شادم

                                                               كه مي گذرد...

+ نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 23:46 توسط شكوفه |

 

 

خورشيد از سينه ي دريا سر زده است و من

در حالي كه همه ي بودنم ،

تمام زندگي كردنم،

به يك نگريستن مطلق بدل شده است

چشم در قلب مذاب خورشيد دوخته ام

و همچون شمع كه در گريستن خويش قطره قطره مي ميرد

ذوب مي شوم و محو مي شوم و پايان مي گيرم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 10:51 توسط شكوفه |

ميگن عيد واقعي براي كسي معنا پيدا ميكنه كه آخر سالش رو جشن بگيره نه اول سال رو . وقتي به اين موضوع فكر ميكنم ميبينم كسايي كه تونستن سال خوبي رو براي خودشون بسازن خيلي پر انرژي به استقبال سال جديد ميرن و اوني كه نتونسته سال خوبي داشته باشه اشتياق چنداني هم براي شروع سال جديد نداره و هم جورايي از شروع سال جديد مي ترسه و شايد با اين ترسش فرصت يه شروع دوباره رو از خودش ميگيره.

ولي اي كاش همه ماهايي كه امسالمون رو از دست داديم به اين فكر كنيم كه شروع سال جديد يه فرصت دوباره اس و اگه مي خواهيم سال ديگه هم احساس امروز رو نداشته باشيم بايد سعي كنيم از اين فرصت نهايت استفاده رو ببريم.

اميدوارم همگيمون بتونيم آخر سال رو جشن بگيريم و اميدوار و پر انرژي به استقبال سال جديد بريم ولي اگه اين طور نبود به شروع دوباره فكر كنيم وسال جديد رو با اميد به آينده شروع كنيم هر چند فكر كنيم اين موضوع محاله...

+ نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 1:11 توسط شكوفه |



شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟

مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.

يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست.

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست،

عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟

دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 12:5 توسط شكوفه |

جغدی روی كنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌كرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست كه سنگ‌ها ترك می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درها می‌شكنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابه‌لای خاكروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فكر می‌كرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با این آواز كمی بلرزد.
روزی كبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می‌كنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیرشكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان كنگره‌های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه‌ای! و آن كه می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌های دنیا می‌خواند. و آن كس كه می‌فهمد، می‌داند آواز او پیغام خداست كه می‌گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 11:57 توسط شكوفه |

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

او جانشين همه نداشتنهاست

نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 11:55 توسط شكوفه |

مردن امر ساده ای ست

و از زندگی کردن بسیار آسان تر است

تمام خفقان مرگ

در مقابل یک شک

 در مقابل یک حرص

 در مقابل یک ترس

 در مقابل یک کینه

 در مقابل یک عشق

  هیچ است

 مردن امر ساده ای ست

و در مقابل خستگی زندگی

چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم

و...

و دیگر هرگز باز نمی گردیم...

 

از : نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 19:40 توسط شكوفه |

شبی خواب دیدم با خدا در ساحل قدم می زنم. وقتی رو به عقب نگاه

کردم، دیدم در بعضی از جاها فقط رد پای یک نفر است، رو به بالا نگاه کردم

دیدم که تمام زندگیم در حال گذشتن ازروبرویم است و دیدم در مواقعی که

خوشحال و مشکلی نداشتم خدا با من است ودر مشکلات تنهایم. از خدا

گله کردم که مگر نگفتی تو را در سختی ها راهنمایی می کنم و همیشه با

توهستم.

خدا گفت:من در سختی ها تو را در آغوش می گرفتم و از آن رد می کردم و

 آن جا پاهای تنها را که می بینی جا پای من است !!!

+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 19:39 توسط شكوفه |

 

من ، روز خويش را

با آفتاب روي تو،

كز مشرق خيال دميده ست

آغاز مي كنم.

 

من با تو مي نويسم و مي خوانم

من با تو راه مي روم و حرف مي زنم

وز شوق اين محال:

                      كه دستم به دست توست !

من، جاي راه رفتن ،

                     پرواز مي كنم!

آن لحظه ها كه مات

در انزواي خويش

يا در ميان جمع

خاموش مي نشينم:

 موسيقي نگاه تو را گوش مي كنم.

گاهي ميان مردم،در ازدحام شهر

غير از تو، هر چه هست فراموش مي كنم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 11:47 توسط شكوفه |

 

دنيا گذرگاهي است
ميان آنچه که انديشيده ايم
                                            و آنچه کرده ايم
دريغ که انديشه ها بيش از کرده هاست
همين لعن تاريخ است
                                        بر انساني که خواست اما نشد

 

 

گم شده ام
انگار دويده ام
                           هر روز و هر سال
و هي فرسنگ ها با يادها و چهره ها
بيگانه شده ام.
خاكستري شد ه اند يادهاي مانده در ذهنم
            كه صدا ها را گم مي كنم
                                                            و مي ترسم از فردا
كه ناتوان از تصور همين يادهاي كهنه باشم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 11:45 توسط شكوفه |


كاش به تمام وسعت دلت فرياد مي شدي تا گوش جهان از غم تو پر شود



کاش مي دانستند که مشق شبت چيست...


بابا قرض دارد
مامان درد دارد
دنيا غم دارد
خدا صبر دارد
علي عدل دارد
من...


+ نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت 13:6 توسط شكوفه |

از گابريل گارسيا ماركز

1. دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو . كه به خاطر شخصيتي كه من در زمان با تو بودن پيدا مي كنم.

2. هيچكس لياقت اشكهاي تو رو نداره و كسي كه چنين ارزشي داره،باعث اشك ريختن تو نميشه.

3. اگه كسي تو رو اونطور كه ميخواي دوست نداره به اين معني نيست كه تو رو با تمام وجودش دوست نداره.

4. دوست واقعي كسيه كه دستات رو بگيره ولي قلبت رو لمس كنه.

5. بدترين شكل دلتنگي براي آدما وقتيه كه كنار اون باشي و بدوني هيچوقت به اون نميرسي.

6. هرگز لبخند را ترك مكن حتي وقتي ناراحتي،شايد كسي عاشق لبخندتو باشه.

7. ممكنه تو تمام دنيا يه نفر باشي ولي ممكنه براي بعضي آدما تمام دنيا باشي.

8. هرگز وقتت رو با كسي كه حاظر نيست وقتش رو با تو بگذرونه نگذرون.

9. شايد خدا خواسته كه اول فرد نامناسب رو بشناسي بعد مناسب رو،اين طوري وقتي اونو پيدا كردي بيشتر قدرش رو مي دوني.

10. براي چيزايي كه گذشته غم نخور،به اون چيزايي كه بعد از اون مياد لبخند بزن.

11. هميشه افرادي هستن كه تو رو آزار ميدن با اين حال هميشه به ديگران اطمينان كن و فقط مواظب باش به اونايي كه آزارت ميدن اطمينان نكني.

12. خودت رو به انسان بهتري تبديل كن و مطمئن باش خودت رو مي شناسي قبل از اينكه شخص ديگه اي رو بشناسي و انتظار داشته باشي كه اونم تو رو بشناسه.

13. زياده از حد خودت رو تحت فشار نذار بهترين چيزا زماني اتفاق ميفته كه تو انتظارش نداري.


+ نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت 12:54 توسط شكوفه |



اي ماه خدا !

 در تقویم دل ما خاطره هیچ ماهی به سرخی تو نیست!

 سلام خدا بر تو و بر ستارگانی که بر گردت حلقه زده‎اند!

 و سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای داده‎ای! ای ماه خون!

بار دیگر از راه می‎رسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلاله‎های سرخ را به گوش جان می‎رسانی.

دوباره سکوت تاریخ را در هم می‎شکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجره‎ها آزاد می‎کنی.

 بانگ چاووش کاروانت به گوش می‎رسد و شیدائیان را دوباره به مهمانی شور و حماسه فرا می‎خواند و جان عشاق را از جام گریه سرمست می‎کند.


+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 17:34 توسط شكوفه |

                              

                                    "در آغاز هيچ نبود،كلمه بود و آن كلمه خدا بود"

                                               و "كلمه "بي زباني كه بخواندش،

                                و بي "انديشه"اي كه بداندش ،چگونه مي تواند بود؟

                                           و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود،

و با "نبودن" چگونه مي توان "بودن"؟

و خدا بود و با او عدم،

و عدم گوش نداشت.

و حرف هايي هست براي "گفتن"،

كه اگر گوشي نبود،نمي گوييم.

و حرف هايي هست براي "نگفتن"؛

حرف هايي كه هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمي آرند.

حرف هاي شگفت،زيبا و اهورايي همين هايند.

و سرمايه ماورايي هركسي

به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد.

حرف هايي بي تاب و طاقت فرسا،

كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند

و كلماتش هر يك انفجاري را به بند كشيده اند.

كلماتي كه پاره هاي "بودن" آدمي اند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 13:44 توسط شكوفه |

 

يك روز مانده به پايان جهان،تازه فهميد هيچ زندگي نكرده است.تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.پريشان شد،آشفته و عصباني .نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري را از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد.آسمان و زمين را به هم ريخت،خدا سكوت كرد.جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد.به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد خدا سكوت كرد.كفر گفت و سجاده دور انداخت،خدا سكوت كرد.دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد،خدا سكوتش را شكست و گفت : " عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت.تمام روز را به بد و بيراه،جار وجنجال از دست دادي،تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. "

لابلاي هق هقش گفت:اما با يك روز! با يك روز چه كار مي توان كرد!؟

خدا گفت:" آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند،گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد،هزار سال هم به كارش نمي ايد." و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن . او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي در خشيد.اما مي ترسيد حركت كند،مي ترسيد راه برود.مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد،قدري ايستاد...،بعد با خودش گفت:وقتي فردايي ندارم،نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد،بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد،زندگي را به سر و رويش پاشيد،زندگي را نوشيد،زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود،مي تواند بال بزند.مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند....او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد،زميني را مالك نشد،مقامي را به دست نياورد اما...اما در همان يك روزدست بر پوست درخت كشيد.روي چمن خوابيد كفش دوزكي را تماشا كرد.

سرش را بالا گرفت،ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختنش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد،لذت برد و سرشار شد و بخشيد،عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.او همان يك روز زندگي كرد،اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند،امروز او در گذشت،كسي كه هزار سال زيسته بود!

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 22:22 توسط شكوفه |


سال ها پیش از این

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن آن سوی پرده آسمان بود

آرزویش همیشه

دیدن آخرین قله ی کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دستان خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

راستی

من همان خاک خوشبختم

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم


+ نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 19:49 توسط شكوفه |


   فردا خواهد رسيد

                                 رنگش زردتر

                                                   روشنش كوتاهتر

                                                                                  تاريكش بلندتر

                                                          و

          هراسش بيشتر

                             فردا سكوت من ناگزير است

                                                                سكوت نا گزير من است

                                                                                          فردا نا گريز من است

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 0:40 توسط شكوفه |


پاك كردن آدرس از address bar


حتما تا حالا برای شما هم پیش آمده كه قبلا در قسمت آدرس بار مرورگرتان آدرسی را تایپ كرده اید و زمانی كه می خواهید نام سایت جدیدی را بنویسید با تایپ حرف اول آن سایت تمامی سایتهایی كه قبلا مشاهده كرده اید و حرف اولشان مثل این سایت است برایتان نمایش داده میشود. شاید شما نخواهید كه كسی از كارهای شما و سایتهایی كه بازدید كرده اید اطلاع پیدا كند (حتما این را هم میدانید كه با روش های عادی اصلا نمیشود نام سایتی رو كه در قسمت آدرس بار تایپ شده رو از بین برد). برای پاك كردن آن آدرس از قسمت Address Bar مرورگرتان با ما همراه باشید :
طبق معمول از قسمت Start گزینه RUN را انتخاب كرده و تایپ كنید  regedit و Enter بزنید. زمانی كه وارد رجیستری شدید این مسیر را طی كنید :

HKEY_CURRENT_USER/Software/Microsoft/Internet Explorer/TyPed URLs

وقتی كه به این جا رسیدید می توانید از منوی سمت راست لیست URL ها ( آدرس های تایپ شده توسط شما ) را ببینید. سپس هر كدامشان را كه خواستید پاك كنید. بعد از رجیستری خارج شوید.بعد از این كار دیگر با تایپ حرف اول آن سایت نام كاملش نمایش داده نمیشود.

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 22:51 توسط شكوفه |